از هر چه بگریزیم،
از دل نمیتوان گریخت...
سلام!
بازگشتم.
شاید یه حرمت آن کلامی که آرام گفت بنویس...
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 20:12  توسط سینه سرخ
|
" از شوق اشک به چشمانم می دود وقتی که می بینم دوباره دست به سینه در پیشگاه تو نشستهام و آرام آرام با روح سبز مهربان تو گفتگو میکنم. سینهام لبریز از ایمان و مهر به تو، مهربان ترین نگاه زمین و آسمان! می گویم و شکر میکنم که باز اجازه دادی این من ِکوچک و نحیف بنالد...
این که میبینم به این لاابالی سرگردان و مغرور دوباره اذن ورود دادی، میبینم که دوباره اجازه دادی برای تو بگویم، بنویسم. وقتی میبینم که این خسته ترین جان عالم را مهربانانه در آغوش التفات میگیری و نوازشم میکنی... وقتی این همه را می بینم، چرا از شوق فریاد نزنم؟
عزیز مهربان! کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟..."
+ نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 1:39  توسط سینه سرخ
"محبوب رازآلود من!
بگو در پس این همه ابر چه میکنی؟ بگو نگاه نگرانت را به کدام سو دوخته ای و به چه می اندیشی؟ وقتی که من مدعی عشق تو فراموشت میکنم و لابهلای صفحه های زندگی جا میمانم، دیدهای.
میدانم تا به حال صد هزار بار مرا و چو مرا در این حال دیدهای.
روزهای بی سایه و شب های بی ستاره ام را دیدهای.
شرم می کنم که بگویم دل در سر زلف تو دوخته ام.
این گونه لحظه هایم را بی تو به سر میکنم ناگهان میبینم که چقدر بی تو رفته ام بی آن که لحظه ای نگاه کنم به پس خود...
کدامین جاده ... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
...
هر چند گاهی سرکش و کفرآلود می روم و هیچ درنگی نمی کنم،
اما اینجا در نزدیک ترین نقطه به قلبم، نقطه روشنی است که همیشه خوابهای دلم را روشن میکند.
که وقتی روزهای بی سایه و شبهای بی ستاره گم میشوم، راه را روشن می کند و درخشش همیشگی اوست که این چنین عاشق نگاهم داشته.
عزیز!
این نقطه را نورانی تر کن!
تو می توانی.
دست های تو به من میبخشد راز عشق و مستی...
کدامین جاده... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟..."
+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 22:31  توسط سینه سرخ
|
" تو، با لالایی های کودکی هایم آمده ای و
در دلم خوش خانه کرده ای!
نام تو گوشه کنار زندگی مرا پر کرده و پر کرده است.
هر جا که نگاه می کنم جای پای لطف توست.
به خدا این بنده کوچکِ خدا ارزش این همه التفات را دارد؟ آن هم از پیشگاه چون تو خوبی، تو...
چه کنم؟
چه کنم؟!
افسارگسیخته می تازم، می دوم، می روم، می ریزم و می زنم، آشوب می کنم و بیداد...
و آن وقت تازه وقتی نفس زنان از پای می افتم،
برمی گردم و نگاه می کنم که چه کرده ام...
وای از آن که هستم... وای از این که باشم...
وای از آن وقت که نگاه تو به من می نگرد؛ باز و روشن و درشت...
عزیز! به خدا شرمسارم.
کدامین جاده.. کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نمازم،
رکعت رکعت همه عشق.
خودم،
بی عشق..."
+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 0:52  توسط سینه سرخ
|
"می دانی؟
دیگر واژه نویی الهام نمی شود.
همان واژه های هر وقت و هر روزه هستند که هی کش می آیند و سطرها را پر می کنند.
چگونه بی واژه بگویم؟
تو را که لحظه به لحظه نو می شوی چگونه باز با همان واژه های کهنه بسرایم؟
این شعرها که رنگ غم گرفته اند، درد و کهنگی این شعرها که زیر خاکستر رنگ ها فروخفته اند...
دیگر چه کسی میخواندشان؟
اصلا... اینها که تو نیستی!
مشتی الفاظ بیرنگ و سخت که هر چه میکنند یک لحظه از چشمان تو را پر نمیکنند.
کدامین جاده... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟..."
+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 12:0  توسط سینه سرخ
|
هر وقت شمیم مناجات امیرمؤمنان در سحرگاهم می پیچد، به این جمله که می رسد غربتی را در بند بند وجودم احساس می کنم که ستون های ایستادگی را می لرزاند... و اسئلک الامان یوم یعض الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا...
سبیلی که خانه نشینش کردند... از کلام مولا که جاری می شود نهایت تلخی غربت را در کامت می ریزد...
مولای یا مولای...
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 4:51  توسط سینه سرخ
|
به جای همه اشک های بی صدای غریبیات مولا،
امشب عاشقانت بلند بلند مویه می کنند...
یتیم شدیم...
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 1:36  توسط سینه سرخ
و گاه با خود می اندیشم
که من خود چنین خواسته ام
- و گفته ام که نخوانیام پیش از آن که معرفتم دهی که کجا میآیم-
شکوه ای نیست...
بگذار از همین جا بسوزم
پیش از آن که آتش ِ آن خاک تبدار،
این بال ها را بسوزاند...
سینه سرخی را چه به پریدن؟
و در آستان جانان بال و پر زدن؟
...
شب های جمعه، بر بام
انگشت به سویت می گیرم: السلام...
+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 1:15  توسط سینه سرخ
این شب ها که
درهای بهشت باز است، نبندیمش به روی خود؟!
درهای جهنم بسته است، نگشاییمش به روی خود؟!
شیاطین در غُل و زنجیرند، مسلط نگردانیمشان بر خود؟!
مدام می هراسم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 3:9  توسط سینه سرخ
|
پروردگارم!
ممنونم که به من نشان دادی که چقدر کوچک و حقیرم.
ممنونم که به من نشان دادی چه بنده های بی ریایی داری.
ممنونم که به من نشان دادی ایمان در درون آدم هاست.
ممنونم به خاطر همه چیز...
الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله...
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 3:5  توسط سینه سرخ